اکتبر سرخ فرارسید، آسمان باز رنگ خون گرفت

آروین حق نظریان/ ریودوژانیرو- چاپ عکس هایی از آخرین لحظات زندگی «ارنستو چه گوارا» در روزنامه های آرژانتینی؛ سروصداهای بسیاری را برانگیخت.
این عکس ها همراه با اطلاعاتی ناگفته، اولین بار ماه فوریه گذشته در روزنامه «clarin» منتشر شدند و بعد هم در هفته نامه ای به نام «noticias» که البته با مطلبی از «Pacho O'Donnell» همراه بود. اودانل نویسنده و روزنامه نگاری است که کتاب معروفی درباره زندگی چه نوشته است. عکس ها و اطلاعات موردنظر، توسط شخص ناشناسی برای او پست شده. کسی که اودانل درباره اش می گوید: «می توانم حدس بزنم چه کسی این ها را فرستاده، ولی نمی توانم بازگو کنم. هنوز در منطقه La Higuera ]محل شهادت چه در بولیوی[ مردم از بیان کردن حوادث مربوط به مرگ چه گوارا می ترسند.» (نقل از روزنامه ای برزیلی)
گفته می شود عکس ها توسط خلبان هلیکوپتری که جسد چه را به پایه های آن بسته و انتقال دادند، گرفته شده است.
البته این عکس ها پیش تر در کتاب کم توجهی به قلم«Federico Arana Serrudo» (رئیس کل حفاظت اطلاعات بولیوی) اندکی پس از قتل فرمانده چه، چاپ شده بود. کتابی که در دفاع از حرکت وحشیانه ارتش بولیوی به همراهی عوامل سیا، در قتل اسیران زخمی (چه گوارا و دو چریک دیگر) نوشته شده بود. به همین دلیل کمتر کسی توجهی به این کتاب کرده بود.
به هرحال، اودانل معتقد است این عکس ها نشان می دهند چه گوارا پیش از مرگ درد زیادی را متحمل شده بوده است. همچنین این ادعا که او طی درگیری کشته شده، رد می شود. اودانل که مصاحبه های بسیاری با افراد مختلفی که چه را می شناختند (حتی دایه ای که در کودکی از او نگهداری می کرده) داشته، اعتقاد دارد: «نگه داشتن این عکس ها و ترس از انتشارشان، نشان از ترس دولتمردان از نفوذ چه در میان مردم و علاقه ای وصف ناشدنیست که با گذشت سال ها نه تنها از آن کاسته نشده، بلکه بیشتر و شدیدتر هم شده است. حاکمان و زورگویان از مرده او هم می ترسند...»
با این وجود، بحث تازه در خود آرژانتین (محل تولد چه) بازتاب زیادی نداشت؛ حکام این کشور اجازه پرداختن به این شخصیت بزرگ را نمی دهند و «نه تنها در کتاب های درسی بلکه اصلاً در کتاب های تاریخ کشور هم اشاره چندانی به او نشده است و از چه به عنوان یک قهرمان ملی یاد نمی شود...» این حرف های «eladio Gonzales» مدیر اولین موزه تاریخ چه گوارا در بوینس آیرس است.
اما در بولیوی قضیه فرق می کند؛ evo morales ، رئیس جمهور چپ این کشور جلوی تصویب قانون ارزش دادن به کسانی که در کشته شدن چه گوارا دست داشتند و پرداخت جایزه به این افراد را گرفت. این قانون در زمان حکومت رئیس جمهور پیشین eduardo Rodriguez شکل گرفت اما مورالس جلوی اجرای آن را گرفت.
هر ساله بولیوی و مشخصا مدرسه ای که جسد چه پس از شهادت، چند ساعتی در آن نگهداری شد، شاهد حظور علاقه مندان بسیاری از سرارسر دنیاست که برای نشان دادن عشق خود به این بزرگ مرد امریکای لاتین به لا هیگورا می آیند. همان جایی که مزدوران دست های چه را بریدند، جسدش را بعد از انتقال سوزاندند و تا 30 سال هیچکس خبر نداشت بقایای او و دو هم رزمش زیر باند فرودگاهی دفن شده.
و حالا باز اکتبر سرخ فرا رسیده و بسیاری از مردم آزادی خواه دنیا، هم صدا با استخوان های متبرک چه گوارا، آوازخوانان، رویای برقراری صلح و ارامش را در سر می پرورانند.
امروز در جنوب قاره آمریکا، غوغایی برپاست...
***
VIVA EL CHE 
مزدك علی نظری- برای واژه بازی، سوژه خوبی انتخاب نكردهای جوانك سر به زیر. دارد كم كم صبح میشود و تو هنوز خطی ننوشتهای؛ كاغذ زیاد سیاه كردهای اما دریغ از آنچه كه باید بنویسی. برای نوشتن از آن مرد باید به اتاقی دربسته پناه برد تا كسی خیره شدنهای طولانیات را در پیچ و تاب دود سیگار نبیند؛ سریدن اشك از گوشه چشمها را، خلسه نوشتن و هی نوشتن و خالی نشدن را، این حال كلافه و احوال آشفته را...
مثل آن نیم شب گزنده لاتین که او دلپیچه داشت، تو هم امشب اسیر درد هستی. دوست داری بروی پای پنجره، رو به این خانه های تاریک، این شهر خاموش و همان کاری را بکنی که او از لب پنجره روی میوه های خشک شده میزبانش کرد! کاش می شد این ها را نوشت، هرچند که می دانی اگر می شد هم نمی نوشتی. آخر از این سیاهتر هم مگر رنگی هست؟
یكی از رفقا جایی نوشته بود كه عشق به او سینه به سینه و نسل به نسل منتقل میشود. اما توضیح نداده بود كه كدام سینه و كدام نسل؟ از آن سینهها كه مالامال نفرت، تمام آمالش را مشت كرد و بر خصم كوبید، به این سینهها كه حالا سنگینی همان مشت نفسش را به شماره انداخته؟ از آن نسل سراپا تصمیم و اراده، به این نسل كه گردنش شماره انداختهاند تا نقش خرک نمایش شان را بازی کند؟ نه، باور نمیكنم. باور نمیكنم «چه» من، همان «چه» آنها باشد. باور نمیكنم، تو هم باور نكن رفیق موافق.
گاهی وقتها فكر میكنم چه خوب كه «چه» هم پیر نشد؛ انگار همیشه «چریك مرده» بهتر از «چریك پیر» است. اینطوری دیگر نیازی نیست كه عوض آن یونیفرم زیتونی خوشرنگ همیشگی، اتوكشیده و كروات بسته سر میز مذاكره با دشمنت بنشینی. انگار خودش میدانست كه رفت، از در پشتی بیرون زد و رفت و به افسانهها پیوست. درست مثل آقا معلم كه حالا روی یك ورقه فلزی زنگ زده بالای گور محقرش تعبیر كردهاند: «صمد با موجهای سركش ارس به دریا پیوست...»
همین است كه هنوز وقتی رهگذران سن و سالدار به صاحب تیشرتی كه عكس او رویش نقش شده بر میخورند، میایستند و نگاه میكنند. به چشمهای خیرهشان كه نگاه كنی، تو گویی دنیایی خیال و تصویرهای كهنه و رؤیاهای تعبیرناشده روی سرشان آوار كرده باشند. انگار همین یادآوری كوچك كافیست تا «روز»شان را فراموش كنند و به «دیروز» پرتاب شوند. گاهی بیهوا سر صحبت را باز میكنند و جمله قصاری میپرانند اما اغلب واژه كم میآورند، با انگشت سبابه اشاره میكنند و ته دلشان معلوم نیست كه چه غوغایی ست.
یكی که اتفاقاً از همقطاران است، مناسبت را در مییابد. چروكهای صورتش را با خنده تلخی خطخطیتر میبینی. میگوید: «آخرش نفهمیدیم كجا رفت كه رفت...»
میگویی: «اسناد سی ساله سیا كه از طبقه محرمانه بیرون آمد، مكان دفنش را اعلام كردند.»
میگوید: «آن را كه میدانم. «شور»ش را میگویم.»
دلت نمیآید جوابش را بدهی. دلت نمیآید چهره پیرمرد را چركتر كنی. چروك نه، كه چرك؛ چرك و خون مرده.
گفته «ژان پل سارتر» را به خاطر میآوری كه او را «كاملترین انسان دوران»شان میداند. همان سارتر نامدار كه با همه بزرگیاش، زیر بارش باران میایستاد و روزنامههای چپ میفروخت. پتک را مخفی میكنی و به سر پیرمرد روزنامهچی چركتاب نمیكوبی كه: «آن شور را هم تو كشتی، تو با آن سكوتهایت!»
بله، او با آن سكوتهایش. او با آن تن دادن به بردهداری شبه مقدس نوین و ریختن آب به آسیابی كه حاصلش مسخ شدن ما «امروزیها» شد. حالا تو هی شماره نسل من را به رخ بكش؛ «سوم» یا چندم. اما من باز میگویم: «نسل امروز»، ما نسل امروز!
... با تمام كینهها، بیایید امروز را كه سالروز تولد اوست، از چیزهای بهتری حرف بزنیم؛ هی تو، از خاطرات شخصیات بگو. یك امروز را میتوانی هر چی میخواهی بگویی، پس بگو. بگو كه چطور وقتی در اشتیاق نوشتن میسوختی، همین روز و همین سوژه كه امروز اشكت را درآورده، گشاینده شد. بگو كه با نوشتن از او آغاز كردهای و در زمانهای كه یاد كردن از او قدغن بود، از او نوشتی. خوب هم نوشتی.
همین ذهن زیبا و همین شهامت حالا فرومرده بود که دست های تو را به سلاحی تازه آشنا کرد؛ قدرت قلم و رگبار واژه واژه ها. همان سلاحی که همیشه در کوله سربازی «چه» پیدا می شد. یک بار شلیک کرد: «همیشه این قابلیت را در خود حفظ كن كه نسبت به هر گونه بیعدالتی بر هر كس و در هر گوشه از عالم، حساس باشی.»
بپرسم رفیق؟ بپرسم که چرا جای آن بوی سرب، حالا کلماتت بوی گل وسنبل به خود گرفته، آنهم از نوع جعلی پلاستیکی؟
نه، بهتر است كه سكوت كنی و خاطرات را برای خودت نگه داری. از او نوشتن دیگر قدغن نیست، اما به هر حال سخت است. اگر پرشور نباشی، اگر با عشق ننویسی، مردم میفهمند و پس میزنند. آن وقت داستان مكرر اما انگار هنوز بكر زندگیاش را كه بنویسی، وقتی به اكتبر سرخ 67 میرسی، چطور میخواهی مجلس مرگش را نقل كنی و كسی دشنامت ندهد؟
برای آن كه ملتی كه حتی در زمان حیات «ال چه» او را اسطوره میدانستند و افسانهای برابر گلولهها لقب داده بودند، مرگ «چه» معنا ندارد. مثل «امیلیانو زاپاتا» منتظرش هستند تا كدام روز كه سوار بر توسنی، دوباره از كوههای «سیه رامائیسترا» پایین بیاید و مثل رعد بغرد، مثل برق ببرد...
مردم، مجلسخوان عاشق میخواهند كه گرچه هق هق سنگدلترین سنگدل جمع را دربیاورد اما ظهور ققنوسوار او را هم وعده دهد. بعد از او هرگز مردی یا زنی زاده نشد كه به راه او قدم بگذارد و مثل «فرمانده چه»، عالمی فرمانبر بالقوهاش باشند. همین ماجرا، عوام را جریتر میكند تا بر سر ادعای سوداییشان پافشاری كنند. كسی چه میداند، شاید آنها راست میگویند. شاید اگر نه او كه اگر كس دیگری با عقایدی شبیه او ظهور كند، دوباره آتشی این هیمهها را در بگیرد.
نقد «آریل دورفمن» را قبول داری كه به «برداشتهای سطحی و ناقص از آرمانهای او» خرده میگیرد؛ میخواهد متقاعدمان كند كه به محبوبیت امروز «چه» دل نبندیم و مینویسد: «چیزی كه این پارادوكس را بغرنجتر میكند، پرستش چه توسط بشریتی است كه اكثریت آن به تمامی باورهای او پشت كرده.»
اما چه كسی جز «چه» میتواند این گله بیشبان را خداوندی كند؟
همین چند روز پیش بود كه یكی میگفت: «چه زنده است، من كه فكر میكنم جایی در جنگلهای ویتنام هنوز در جنگ با آمریكاییهاست!»
انكار نكردی، لبخند زدی. تأیید تو از سر حیا نبود، این موضوع تعارفبردار كه نیست. قبول داری كه هنوز آن كهنه چریك، فراغت از پوتینهای سنگین سربازی را به خطر كردن زیر تیرباران «دشمن مردم» ترجیح نمیدهد. «چه» هنوز در جنگ با خصم است؛ او در اعماق قلمرو قبایل شورشی آفریقا، در التهاب كشدار سرزمینهای عرب، در ارتفاعات افغانستان و پاکستان، در مكزیك، فیلیپین و خلاصه در هر جا كه لازم باشد حاضر است و در هر سرزمینی به نامی و با چهرهای تازه قد علم میكند.
شانههای آفتاب سوختهاش را میبینی كه در میانه كارزار به خاك میغلتد و دوباره بر میخیزد؛ این بار مصممتر، سختجانتر ...
و هر بار كه به دنبال ردپایی از او میگردی و به عكسهای این اسطوره كاریزماتیك نگاه میكنی، از خودت میپرسی چند نفر دیگر در گوشه گوشه این دنیای درن دشت با الهام از روح بلند «چه گوارا» نقشه ساختن دنیایی برابر، بهتر، را در ذهن ترسیم میكنند؟ چند پوتین دیگر واكس میخورد؟ چند قلم دیگر تیز میشود؟ چند...؟
ارنستو چه گوارا مردی که حماسه آفرید
بمناسبت چهلمین سالگرد مرگ قهر مان اسطوره ئی قرن بیست
در چهاردهم جون سال نزده بیست وهشت، افق آسمان شهر " روساریو " کشور ارجانتین شاهد گشودن چشمان کودکی بود بنام ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا .
چه گوارا کودکی بود زیرک و سرشار از استعداد که بعد از اتمام دورهء ابتدائی و متوسط در سال نزده چهل و شش شامل دانشگاه بونس آیرش شده و در سال نزده پنجاه وسه از رشته طب، به دریافت دیپلوم نایل آمد. وی در ماه فبروری تا اگست سال نزده پنجاه ودو با دوست خود بنام البرتو گرانادو به کشور های امریکای لاتین سفر کرد. وی در جریان سفر با زندگی واقعی مردم کشور های لاتین آشنا شد و با مشاهده ی زندگی مردمانی مختلف که در تحت سلطهء کشورها و ،حکومات دیکتاتور، به فقر، تنگدستی، بی عدالتی، ظلم و استبداد اربابان زور و زر، گیر مانده و بیچاره شده بودند ، سخت تکان خورد و آتشی از عدالت خواهی در درونش مشتعل و او را دگرگون ساخت. درست بعد از همین سفر بود که اولین کتاب خود را از مشاهدات سفرش در کشور های امریکای لاتین به رشته ی تحریر در آورد که از همین کتاب فلمی بنام"خاطرات سفر با موتر سایکل" نیز تهیه شده است.
شرایط دشوار زندگی ،بی عدالتی و ظلم و استبداد حاکمان کشور های آمریکای لاتین اندیشه و طرز تفکر چه گوارا این جوان را منقلب ساخته و او تصمیم گرفت تا بخاطر رهائی انسان زحمتکش از درد ها و مصیبت ها به مبارزه تا سرحد مبارزات مسلحانه و چریکی دست زند.
در سال 1955 در کشور مکسیکو با مرد مبارز فیدل کاسترو روز معرفت حاصل کرده و عضویت جنبش 26جولای را تحت رهبری انقلابی پر شور فیدل حاصل میکند.در سال1959 با فیدل کاسترو و همسنگرانش اولین شهکار سترگ رابسر رسانیده و انقلاب کوبا رابه پیروزی میرسانند. بعد از انقلاب به پست های مهم دولتی درکوبا توظیف شد که در جرایان پیشبردوظایف محوله حزبی و دولتی سفرهای متعدد رسمی و کاری به تعداد زیاد از کشور های جهان بخصوص کشور های سوسیالیستی داشت .
در سال 1966 گواراتصمیم گرفت که وظایف حزبی و دولتی خویش را در کوبا پایان دهد و به خاطر رهایی زحمت کشان سایر کشورهای امرایکای لاتین بار دگر به مبارزات مسلحانه آغاز نماید. بدین منظور در نومبر همان سال ابتدا به کشور کانگو و بعداٌ به بو لوویا سفر کرد.چه گروپ چریکی ای از وطن پرستان بو لوویارا به نام جنبش رهایی بخش ملی بو لوویا تشکیل داده با مبارزه مسلحانه به خاطر سرنگونی رژیم دیکتا توری بولوویا و رهایی توده ها ی از بند استثمار قهرمانانه می رزمد.
مبارزات جنبش رهایی بخش ملی بو لوویا تحت رهبری گوارا(که نزد مردم بنام « چه » هم شهرت یافته بود) امپریالیزم جهانی را به هراس افگنده و آمریکا به خاطر جلو گیری از مبارزات بر حق مردم بولوویا داخل اقدام شده و به حمایت اردوی دیکتا توری و ضد مردمی بولوویا میپر دازد.
بتاریخ 9 اکتو بر 1967 اردوی بلوویا تحت حمایت « سی.آی. ای.» و اردوی خاص امریکا در یکی از قریه های شهرک لاهی گورا؛ ابتدا گوارا و تنی چند از رفقای هم سنگر اورا به محاصره کشیده، در حایل که روز قبل چه طی جنگ ها بر ضد اردوی حکومت دیکتاتور شدیداٌ زخم بر داشته بود، دستگیر می شود . گوارا را به یکی از صنف های درسی مکتب برده دست های اورا در تخته صنف میبندند او در حال که قهرمانانه با متانت ایستاده است فریاد میکشد که چرا هراس دارید؟ فیر کنید و شما بدانید که یک مرد را میکشید. بدین سان آنها قلب گوارا را نشانه گرفته او را به رگ بار مرمی میبنددند.
بعد از مرگ چه ، شهرت ، پای مردی ، عدالت خواهی ، قهرمانی و مردم دوستی این فرزند فدا کار ملتها ، در تمام جهان پخش و حماسه می آفریند.
امروز تندیس های از این مردبزرگ ، ظلم ستیز و مدافع حقوق انسان که در پایداری و استقامت و همچنان در اندیشه و عمل در بسیاری از کشور های آمریکای لاتین قامت بر افراشته و راه کردهای بر حق اورا بازتاب میدهند زیرا اندیشه او ملتهای رنج دیده و استثمار شده را به وحدت ، هم دلی ، یک پارچه گی و مبارزه بر ضد سیطره جویی امپریالیزم میخواند .
دختر چه گوارا آلیدا چه گوارا در محفل یک هفته قبل از تجلیل چهلمین سالگرد مرگ قهرمانانه پدرش چنین گفت :{ ......او برای فقیران و محرومان و در کنار آنها جان خود را از دست داد . چرا که عشق ملت ها را باور داشت.}
نام چه گوارا که با انقلاب کوبا عجین خورده است بعد از پیروزی انقلاب کوبا و سفرش به اتحاد شوروی ، موصوف دگر با روند رهبری حزب کمو نیست اتحاد شوروی همسوئی نداشت .
چه گوارا که در ایام جوانی به فراگیری تیوری دوران ساز طبقه کارگر پرداخته بود شیوه رهبری حزب کمونیست اتحاد شوروی را انحراف از مارکسیزم – ارزیابی کرده و مخالف سیاست فرایند انتباق الگوی از ان در کوبا و سایر کشور های آمریکای لاتین بود. او با اندوخته ها ژرف و عمیق که از تیو ری طبقه کارگر داشت به خاطر می آورد زمانیکه انقلاب اکتوبر 1919 روســـــیه به رهبری و .ای .لینین به پیروزی میرسد ، رهبران احزاب کمونیستی اروپا مشتاقانه میخواهند چنان انقلاب مردمی را که در روسیـــه به پیروزی رسانیده شده بود، در کشور های خویش نیز به ثمر برسانند . به گونه مثال رهبری حزب کمونیست فرانسـه طی نامه از لینین خواها ن نسخه ای تطبیق انقلاب سوسیالیستی را در کشور شان مطالبه میکنند . لینین از دادن رهنمود ابا ورزیده و برای شان می نویسد. شما با در نظر داشت شرایط عینی و ذهنی جامعه خویش می توانید انقلاب را راه اندازی نماید . چه گوارا هم شرایط جوامع کشور های امریکای لاتین را به خوبی درک ، هضم و حلاجی نموده بود و می دانیست که هیچ نوع الگو ای بیگانه در کشور دیگری کاربرد ندارد .
گوارا که پیوسته به نوشتن شیوه های جنگ های چریکی بر ضد حکومات دیکتاتوری می پرداخت به یک سلسله دست نوشته های تیوریکی در رابطه با راه اندازی انقلابات ملی و دموکراتیک ، و نقد بر سیستم سوسیالستی در کشور اتحاد شوروی سابق میباشد نیز پرداخته است که متاسفانه بموقع و در وقت حیاتش به نشر نرسید. اینک در موردی یکی از نوشته هایش که توسط میشل لووی بابرگردان منوچهر مرزبانیان در لوموند اقبال نشر یافته یکجا به خوانش میگیریم.{{« انديشه ارنستو چه گوارا از هنگام پيروزي انقلات کوبا در سال ۱۹۵۹ تا فرجام زندگي اش( در سال )۱۹۶۷ دگرگوني بسياري يافت. هرچند نبرد جهان گستر عليه امپرياليسم و مبارزات رهائي بخش آمريکاي لاتين همچنان مضامين اصلي تأمل و تفکر و کنش سياسي وي باقي ماندند، با اينهمه از سال ۱۹۶۳ اين دغدغه ها با انتقاد فزاينده از بن بستي همراه شدند..»
ارنستو چه گوارا هر روز اندکي بيشتر از توهمات و پندارهاي نخستين خويش در باره اتحاد جماهير شوروي و ... به تعبير آن کشور فاصله مي گرفت. وي در نامه اي که در سال ۱۹۶۵به دوستش آرماندو هارت (وزير فرهنگ کوبا) نوشت از " دنباله روي عقيدتي" که با انتشار خودآموزهاي شوروي براي تعليم مارکسيسم در کوبا پديدار گرديده به سختي خرده گرفته بود. اين برداشت وي همسو با نظري بود که همان وقت ناشران مجله انديشه هاي انتقادي مانند فرناندو مارتينز هرديا، اوره ليو الونزو و دوستان آنها در بخش فلسفه دانشگاه هاوانا به دفاع از آن برخاسته بودند. اين خودآموز ها که وي " اوراق قطور چاپ شوروي" مي خواند " اين عيب و ايراد را دارند که نمي گذارند بيانديشي: حزب پيش از اين به جاي تو زحمت آنرا کشيده است و تو اينک فقط ناچار به فروبردن انديشه هاي پرداخته آنها هستي (۱)»
جستار الگوئي ديگر، روشي متفاوت براي پايه ريزي شالوده سوسياليسم راديکال تر، مساوات طلبانه تر و مبشر همبستگي افزون تر بيش از پيش نزد وي به روشني به چشم مي خورد.
حاصل انديشه هاي "چه" در اين يادداشت ها، نظامي دربسته يا استدلال فرجام يافته اي نيست که پاسخي براي هر چيز را در خود فراهم آورده باشد. تأملات وي در باره مسائل بسياري مانند دموکراسي سوسياليستي و يا پيکار عليه ديوانسالاري ناتمام ماند زيرا در سال ۱۹۶۷ با مرگ وي رشته آن گسسته شد و ناگزير به سرانجامي راه نبرد. اما در اين مورد حق با مارتينز هره دياست که خاطر نشان ساخت« حتي جنبه هاي مثبتي هم در نيمه تمام ماندن انديشه هاي "چه" مي توان يافت. انديشمند بزرگ آنجاست، هم دشواري ها را مي نماياند و هم راه ها را ...، از رفقايش به اصرار مي خواهد که فکر کنند، مطالعه کنند، عمل و نظر را با يکديگر بيآميزند. وقتي کسي واقعا از تفکر خود واقعا دفاع کند ديگر غير ممکن است بتوان آن را به جزميتي فرو کاست و يا به ... دژ سوداگرانه ... سخنان بليغ و دستورهاي کار (۲) مبدل ساخت.»
گوارا در سال هاي ۱۹۶۲–۱۹۶۰ نخست اميد هاي زيادي به "کشورهاي برادري" بسته بود که سوسياليسم معروف به «واقعا موجود» در آنها پا گرفته بود. پس از چند بازديد از اتحاد شوروي و کشورهاي اروپاي شرقي و از سر گذراندن تجربه نخستين سال هاي گذار به سوسياليسم در کوبا، او مواضع انتقادي خويش را بيش از پيش نمايان مي ساخت. در مجال هاي چندي و مشخصا در سال ۱۹۶۵ هنگام سخنراني مشهور الجزيره وي اختلافات عقيدتي خود را علنا آشکار ساخت. اما از سال هاي ۱۹۶۴- ۱۹۶۳ هنگام بحث و گفتگوي بزرگ اقتصادي در کوباست که مي بينيم تکاپوي وي براي شکل دادن به رويکردي متفاوت در رابطه پديدار گرديده است.
در باره اين مضمون و چند مضمون ديگر، اسناد چاپ نشده گوارا که به تازگي در کوبا منتشر شده چشم اندازهاي نويني را عرضه مي دارند. سخن بر سر يادداشت هاي انتقادي وي بر خود آموز اقتصاد سياسي، يکي از اين اوراق قطوري است که آکادمي علوم اتحاد جماهير شوروي (در سال ۱۹۶۳به زبان اسپانوي) منتشر ساخته و وي هنگام اقامت در تانزانيا و خصوصا در پراگ در سال هاي ۱۹۶۶- ۱۹۶۵ در نامه خود به هارت در ميان نهاده بود.
از چندي پيش چشم براه انتشار اين سند بوده ايم که ده ها سال از دسترسي عموم بيرون مانده بود. حداکثر به چند پژوهشگر کوبائي اجازه داده بودند که نگاهي به آن بياندازند و يا بندهائي از آنرا نقل کنند (۴). بايد سپاسگزار ماريا دل کارمن اريت گارسيا از مرکز مطالعات چه گوارا در هاوانا بود که با سر و سامان دادن به اين اثر اينک در اختيار خوانندگان علاقمند قرار گرفته است. نشر کنوني با مطالب جالب چاپ نشده ديگري که در خود جاي داده گسترش يافته: نامه اي به آقاي فيدل کاسترو به تاريخ اپریل آوريل ۱۹۶۵ که چون پيش گفتاري بر کتاب است؛ يادداشت هائي بر نوشته هاي مارکس و لنين؛ گلچيني از رونوشت مکالمات گوارا و همکارانش در وزارت صنايع کوبا (۱۹۶۵- ۱۹۶۳) که بخش هائي از آن پيش از اين در سال هاي دهه ۱۹۷۰ در فرانسه و ايتاليا به چاپ رسيده بود؛ نامه هائي به شخصيت هاي گوناگون (پل سويزي*، شارل بتلهايم*)؛ بر گزيده هائي از مصاحبه اي با نشريه ادواري مصري بنام الطليعه (اپریل آوريل ۱۹۶۵).
اين اثر در عين حال گواهي است بر استقلال ذهن گوارا، فاصله گرفتن انتقادي وي از «سوسياليسم واقعا موجود»(که بعد از ستالین) و نيز جستجوي طريقي راديکال تر. اين اثر نشان دهنده محدوديت تأملات وي نيز هست.
از اين مطلب آغاز کنيم که «چه» در آن زمان مسئله استالينيسم را به خوبي در نيافته بود – و البته کسي نمي داند که آيا بعدها، در سال هاي ۱۹۶۷– ۱۹۶۶، تحليل وي در اين باره پيشرفتي کرده بود يا نه. .... گوارا همچنان بر اين اعتقاد راسخ ماند که بکار بستن عناصري از نظام سرمايه داري در برنامه تازه اقتصادي به کژراهه هاي پرتي کشانده و به سوي احياي کاپيتاليسمي راه گشوده است که در اتحاد شوروي در سال ۱۹۶۳ مي توانستي به چشم ديد.
برنامه ريزي را چه کسي بايد انجام دهد؟
با وجود اين تمام خرده گيري هاي گوارا از برنامه نوين اقتصادي (نپ) را نبايد از جذبه عاري دانست که گاه با عيب جوئي هاي مخالفين دست چپي (در اتحاد شوروري) در سال هاي ۱۹۲۷– ۱۹۲۵ هم سو است؛ براي نمونه دليل مي آورد که «کادرهائي همدست نظام شده و طائفه اي (کاست) برخوردار از امتياز را به وجود آوره اند». اما گمانه تاريخي که تقصير گرايش هاي نوکاپيتاليستي در اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي زمان برژنف را به گردن برنامه نوين اقتصادي (نپ) مي اندازد آشکارا اهميت کاربرد اندکي دارد. نه اينکه گوارا نقش زيانبار استالين را ناديده انگاشته باشد ... در يکي از «يادداشت هاي انتقادي» وي، اين جمله دقيق و تکان دهنده را مي يابيم که: «جنايت تاريخي دهشتناک استالين آن بود که آموزه هاي کمونيستي را به چشم حقارت نگريسته و کيش پرستش بيکران قدرت را برپا کرده بود». گرچه چنين نظري تحليلي از پديده استاليني به حساب نمي آيد، اما لااقل رد بي برو برگرد آن بود.
چند صفحه بعد در تفسيري طعنه آميز در باره ستايش خود آموز از تقسيم کار ميان کشورهاي سوسياليست که بر «همکاري برادرانه» بنياد يافته است، گوارا ابراز نظر مي کند که «اين دار و دسته شوراي همکاري متقابل اقتصادي ( ۶) که در آن هرکس به سوداي منفعتي از پشت به ديگري خنجر مي زند خود گوياست که چنين ادعائي در عمل راست در نمي آيد. متن رسمي به آرماني اشاره دارد که شايد بتوان فقط از طريق يک کنش واقعي بين الملل پرولتاريائي به آن دست يافت اما امروز به نحو رقت آوري خبري از آن نيست.» در همين راستا بند ديگري از يادداشت به تلخي گوشزد مي کند که در مناسبات ميان کشورهائي که خود را سوسياليست مي خوانند «پديده هاي توسعه طلبي و داد و ستد نابرابر، رقابت و تا حدودي بهره کشي و بطور قطع تسليم کشورهاي ضعيف به زورمندان را مي توان يافت.
بيشتر انتقاد هاي گوارا به خودآموز نشر شوروي به نوشته هاي سال هاي ۱۹۶۴- ۱۹۶۳ وي درباره اقتصاد بسيار نزديک است، از جمله دفاع از برنامه ريزي مرکزي در مقابل قانون ارزش و کارخانه هاي مستقلي که به قواعد بازار وابسته اند؛ دفاع از آموزش کمونيستي در مقابل انگيزش هاي مادي فردي. گوارا همچنين نگران سهيم کردن مديران کارخانه ها در منافع مالي است که وي آنرا همچون اصل فساد آفريني درمي يابد.
گوارا از برنامه ريزي " تمرکز يافته" همچون محور مرکزي پويش پي افکندن سوسياليسم دفاع مي کرد زيرا « موجود بشري را از وضعيتي تابع مسائل اقتصادي مي رهاند». اما در نامه به «فيدل»، کاسترو مي پذيرد که در کوبا «کارگران در تهيه و تدارک برنامه مشارکتي ندارند».
چه کسي بايد برنامه ريزي کند؟ در مباحثه سال ۱۹۶۴- ۱۹۶۳ به پاسخي براي اين پرسش نرسيدند. درست درباره همين مطلب است که چشم گيرترين پيشرفت ها را در «يادداشت هاي انتقادي» ۱۹۶۶- ۱۹۶۵ مي توان يافت: برخي بند هاي آن به روشني اصل يک دموکراسي سوسياليستي را مطرح مي کنند که در آن تصميمات بزرگ اقتصادي را خود مردم مي گيرند. «چه» نوشت «توده ها» بايد در تدوين مباني برنامه مشارکت جويند، در حالي که اجراي آن امري صرفا فني است. به عقيده وي در اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي پروردن برنامه به مثابه «تصميم گيري اقتصادي توده هاي آگاه از نقش خويش» جاي خود را به يک ظاهر فريبي داده است که در پوشش آن اهرم هاي اقتصادي در باره همه چيز تصميم مي گيرند. او به تأکيد مي گفت که توده ها «بايد امکان يابند که سرنوشت خويش را به دست گيرند، تصميم بگيرند چقدر بايد بيانبارند و چه اندازه به مصرف برسانند»؛ کارکرد فن اقتصادي مي بايد ناچار به رعايت چنين ارقامي باشد که مردم خود برگزيده اند و «هشياري توده ها است که بايد تحقق آنرا تضمين کند.»
اين مضمون چندين بار تکرار مي شود. او مي نويسد که حتي اگر برنامه اي پروريده کارشناسان باشد، کارگران و به طور اعم توده هاي مردم اند که در باره دشواري هاي بزرگ کشور (چون نرخ رشد، انباشت يا مصرف توليدات) تصميم خواهند گرفت. هرچند اين جدائي مکانيکي ميان تصميمات اقتصادي و اجراي آن ها امري قابل بحث است اما شکل بندي آن چنان است که گوارا به ايده برنامه ريزي سوسياليستي دموکراتيک بسيار نزديک مي شود. گرچه او هنوز همه پيامد هاي سياسي نظير دموکراتيک کردن قدرت، کثرت گرائي سياسي، آزادي سازماندهي را از چنين رويکردي استخراج نمي کند، اما نمي توان در اهميت اين بينش تازه درباره دموکراسي اقتصادي چون و چرائي روا داشت (۸).
مي توان اين يادداشت ها را چون مرحله مهمي در گذار گوارا به سوي کمونيسم دموکراتيکي دريافت که بديلي براي الگوي شوروي باشد. طي طريقي که آدمکشان بوليويائي گماشته سازمان مرکزي اطلاعات آمريکا (سيا) در اکتبر ۱۹۶۷ بي رحمانه راه را بر آن بستند.
* پل سويزي (۲۰۰۴- ۱۹۱۰) اقتصاد دان مارکسيست آمريکائي، مؤلف کتاب «نطريه توسعه کاپيتاليستي» و بنيانگذار نشريه بررسي ماهيانه ناشر انديشه هاي سوسياليستي بود. شارل بتلهايم (۲۰۰۶- ۱۹۱۳) اقتصاددان و تاريخدان فرانسوي که در دوران به قدرت رسيدن هيتلر ابتدا به جنبش جوانان کمونيست و سپس به حزب کمونيست فرانسه پيوست. مرکز پژوهش شيوه هاي صنعتي شدن در دانشگاه سوربون پاريس را او بنياد نهاد و در دوران استعمار زدائي رايزن برخي از کشورهاي جهان سوم شد(م).
زيرنويس ها
۱- دير زماني اين نامه منتشر نگرديده يود و در کتاب نستور کوهان، ارنستو چه گوارا: دنياي ديگري ممکن است، انتشارات نوئسترا امريکا، بوئنونس آيرس، ۲۰۰۳، صفحات ۱۵۸- ۱۵۶.
۲- « "چه"، سوسياليسم و کمونيسم»، درکتاب به "چه" بيانديشيم، مرکز مطالعات در باره امريکا نوشته خوزه مارتي، هاوانا، ۱۹۸۹، جلد دوم صفحه ۳۰.
۳- ارنستو چه گوارا، يادداشت هاي انتقادي در باره اقتصاد سياسي، انتشارات اوشن پرس، مقالات علوم اجتماعي، هاوانا، ۲۰۰۶.
۴- نگاه کنيد به کارلوس تابلادا، انديشه اقتصادي ارنستو چه گوارا (از سال ۱۹۸۷ تا کنون سي بار به چاپ رسيده، آخرين بار انتشارات روث کاسا، پاناما، ۲۰۰۵چاپ کرده است)؛ اورلاندو بوره گو، جاده آتش، انتشارات ايماجن کونتمپورانئا، هاوانا ۲۰۰۱.
۵- ارنستو چه گوارا، آثار ۱۹۶۷- ۱۹۵۷، انتشارات مسپرو، پاريس، ۱۹۷۰، جلد دوم، صفحه ۵۷۴.
۶- شوراي کمک اقتصادي متقابل، گونه اي بازار مشترک کشورهاي «سوسياليسم واقعي» (به زبان انگليسي به آن کومه کن مي گويند).
۷- در تضاد با تعاليم «انترناسيوناليستي» که پيشترها لنين از آن دفاع مي کرد، پانزدهمين کنگره حزب کمونيست اتحاد شوروي در ۱۸ دسامبر ۱۹۲۵ اين نطريه سياسي را که در سال ۱۹۲۴ ژوزف استالين از آن هواداري کرد، از تصويب گذراند.
ـ جالب توجه است که در مباحثات با همکارانش در وزارت صنعت که متن آن در همان جلد به چاپ رسيده است، در چند مورد دفاع گوارا از اصل بحث و گفتگوي آزاد را مي توان يافت. بدينگونه در بحثي در دسامبر ۱۹۶۴ وي اصرار مي ورزد که«ممکن نيست که باوري را با زور از ميان برداشت، چنين کاري همه پرورش آزاد هوشمندي را متوقف مي سازد».}}.
اولين مصاحبه چگوارا پس از پيروزي در مبارزات 16 ماهه ي جنگهاي سيرامائسترا سال 1959
چند ماه قبل از پيروزي انقلاب كوبا
در تمامي اين 16 ماهي كه در SIERRA MAESTRA بوده ايم روزنامه نگاران زيادي از نقاط مختلف دنيا به اينجا آمده اند . و بخش به اصطلاح داستاني اين جنگ چريكي را به عهده گرفته اند .
امروز از فرصت به دست آمده در ديدار با يك روزنامه نگار كوبايي استفاده مي كنم و اولين سلامم را به ملت كوبا تقديم مي كنم ملتي كه تصميم به دفاع از آنان گرفته ام و آنان را فقط از طريق تفكرات رئيسمان فيدل كاسترو مي شناسم

زندگی نامه چگوارا

ارنستو چگوارا در 14 ژوئن سال 1928 در شهر روزاريوي آرژانتين متولد شد . پدررش يك مهندس ايرلندي و مادرش اسپانيايي و اصل بود . در سال 1953 از دانشكده پزشكي فارغالتحصيل شد و تا سال 1956 در جزام خانه اي واقع در گواتمالا مشغول خدمت افتخار شد . چند بعد در مكزيك با فيدل كاسترو و ديگر انقلابيون كوبايي آشنا شد .

فيدل براي پيروز به دو تن از يارانش اميد بسته بود يكي ارنستو چگوارا و ديگري دختر 29 ساله به نام سليا سانشه .
ارنستو و همرزمانش پس از 4 سال مبارزه در سال 1959 موفق شدند حكومت ديكتاتوري باتيستا را در كوبا سرنگون كنند و به قدرت برسند .
پس از به قدرت رسيدن چريك ها در كوبا پست هاي دولتي متعددي همچون رياست بانك مركزي و وزارت صنايع به او واگزار شد . ارنستو عليرغم تمام مسئوليت هايي كه داشت همواره در كنار مردم و كشاورزان وكارگران در مزارع نيشكر و كارخانه ها به كار داوطلبانه مشغول بود . سرانجام پس از 9 سال خدمت صادقانه به انقلاب و ملت كوبا دكتر ارنستو چگوارا در مارس65 19استعفاي خود را از تمامي پست هاي دولتي و نظامي اعلام و كوبا را به قصد ادامه مبارزه با امپرياليزم و كمك به نهضت هاي آزادي بخش در آمريكاي جنوبي ترك كرد . وي در بخشي از نامه خداحافظي اش خطاب به فيدل كاسترو مي نويسد "ديگر ملل جهان ياري نچندان مهم مرا طلب مي كنند براي من زمان عزيمت فرا رسيده " . ارنستو پس از خارج شدن از كوبا ابتدا به كنگو رفت و در كنار پاتريس لومومبا براي رهايي كنگو از اشغال استعمار مبارزه كرد و سپس به بوليوي رفت و به مبارزين بوليوي پيوست .
از نوامبر 1966 تا اكتبر 1967 چگوارا سرپرستي يك گروه از چريك هاي انقلابي بوليويايي را بر عهده گرفت .تا اينكه در 8 اكتبر 1967 اين قهرمان افسانه اي خستگي ناپذير در هيروراوي توسط ارتش دست نشاند بوليوي زخمي و در وز بعد در شهر "لاهيگورا" توسط عوامل CIA كشته شد .
فيدل با شنيدن خبر مرگ اين چريك آرژانتيني محبوب درس تلخي از زندگي گرفت.
چگوارا به هنگامي كه مي خواست تجربه ي جنگ چريكي كوبا را در بوليوي تكرار كند كشته شد . او فرزندي از طبقه ي سرمايه دار آرژانتين بود كه براي آزاد كردن يكي از جزاير كارائيب آمد و يادگارش را در همانجا باقي گذاشت .
حكومت ديكتاتوري بوليوي جنازهاو و همرزمانش را به شكلي مخفيانه در محلي نامعلو مدفون كرد ، 30 سال پس از اين واقعه در سال 1997 يكي از افسران اسبق ارتش بوليوي كه در دفن چگوارا نقش داشت در بستر مرگ محل دفن او و يارانش را فاش ساخت . به همين مناسبت ؛ صدها هزار تن از مردم كوبا طي مراسمي در" سانتاكلارا ي كوبا " گرد آمدند و نسبت به ارنستو و همرزمانش اداي احترام كردند . اكنون بعد از گذشت 40 سال از مرگ ارنستو افكار و عقايد انساني او همچنان در سراسر جهان منتشر مي شود . در كشور هاي مختلف جهان تنديس ها و ياد بود هاي او نمادي از پاسداشت آزادي و انسانيت است . كودكان و نوجوا نان سراسر دنيا با پوشيدن لباسهايي كه چهره ي ارنستو بر روي آن نقش بسته نام و ياد و خاطره ي اورا در دلها زنده نگاه مي دارند ؛ نظريه ها و آثار مكتوب چگورارا به تمامي زبان هاي زنده ي دنيا ترجمه شده و برخي از اين آثار جزء پر فروشترين كتابهاي سال مي باشند .
بسياري از چهره هاي برجسته سياسي و فرهنگي كه در زمان حيات ارنستو با او ملاقات هايي داشتند افكار و انديشه هاي اين پزشك چريك و نظريه پرداز جوان و پرشور را وراي زمان و مكان مي پندارند؛ جمال عبدالناصر ، شولوخوف، مائو ، سيمون دوگوار، ژان پلسارت، گابريل گارسيا ماركز ، اوريانا فالاچي و برناردو برتولوچي از دست بودند .
دكتر ارنستو چگوارا در آخرين لحظات اعدامش خطالب به افسراني كه به سوي او نشانه گرفته بودند ؛ شليك كنيد شما فقط يك چگوارا را داريد مي كشيد .
سخنراني دانشگاه هاوانا سال 1962
مبارزه پيروز ما دو نتيجه به همراه داشت ؛ اول بيدار كردن ملتهاي ؛ آمريكا كه ديدند انقلاب انجام شدني است و چگونگي انجام يك انقلاب را لمس كردند . ديدند كه چطور تمام راهها بسته نبود و ديدند كه نبايد ساكت ماند و ضربه هاي استعمار گران را مرتباً تحمل كرد . ديدند كه راه آنطور كه بعضي از رهبران حزب ها ي در حال مبارزه موقت با حكومتهاي مستبد و امپرياليزم در كشورهاي مختلف فكر مي كردند طولاني نيست .
و همزمان چشمان امپرياليزم را باز كرديم . امپرياليزم هم شروع به آماده كردن خود كرد؛ تا كوباهاي جديد كه مي توانستد شكل بگيرد را در خون بغلطاند . "جان كندي " قبل از مرگش گفته بود كوباهاي جديد در اين قاره به رسميت شناخته نخواهند شد . جانشينان او نيز همين حرفها را تكرار كردند . كه البته اينان گرگهاي يك گله هستند فكر كردن به اينكه چرا آنها فلسفه ي متفاوتي ندارند كاري بيهوده است! و علاوه بر اين حرفها نيت خود را براي جامه ي عمل پوشانيدن به آن نشان داده اند .

به اين حرفها نه تنها در آمريكا ف بلكه در تمام كشور هايي كه مبارزه در آنها شكل گرفته و در حال گسترش است جامه ي عمل پوشانيده اند .
آنها همچنان سعي كردند مردم الجزاير و بوليوي را قتل عام كنند و امروز سعي در قتل عام مردم ويتنام دارند و اين مردم هر روز پيروزي بيشتري را بر امپرياليزم تحميل مي كنند .و تعداد بي شمار قربانيان ويتنامي كه به وسيله ي امپرياليزم قتل عام مي شوند را با گرفتن خون سربازان امپرياليزم جبران مي كنند و اين مبارزه تا پيروزي ادامه خواهد داشت .
اين مبارزه حتي قبل از مبارزات ما در شمال شكل گرفت اين مبارزه قبل از اينكه انقلاب ما پيروز مندانه به هاوانا (پايتخت كوبا) برسد تثبيت شده بود . ولي هنوز بايد مبارزه را ادامه دهند .
لائوس ، آفريقاو ديگر ملتهايي كه اين راه را به اقبال كم يا زياد در پيش گرفته اند هم اين وضعيت را دارند . گينه پرتغال در حال پيروز شدن در مبارزاتش مي باشد.
ولي امروز شايد از همه ي اين موارد محسوس تر و دردناك تر خاطره كنگو و لومومبا باشد . اكنون در اين كنگو كه اين همه از ما دور و در عين حال نزديك است تاريخي وجود دارد كه بايد آنرا بشناسيم و تجربه اي كه بايد به كار ما بيايد و از آن استفاده كنيم .
چندي پيش چتربازان بلژيكي به شهر SANTLEYVILLE حمله كردند ، تعداد بيشماري از شهروندان را قتل عام كردند . مجسمه ي پاتريس لومومبا را پائين كشيدند و مجسمه اين رئيس جمهور سابق كنگو را منفجر كردند .
اين موضوع دو پيام براي ما دارد ؛ اول توحش امپرياليستي ، توحشي كه نه مرز مشخصي دارد و نه به كشور خاص وابسته است . كوره هاي آدم سوزي هيتلر وحشيانه بودند ، چتربازان بلژيكي وحشي هستند و امپرياليستهاي فرانسوي در الجزاير وحشي بودند . چرا كه اين طبيعت امپرياليزم است كه انسان را وحشي مي كند . طبيعتي كه انسان را تبديل به موجودي وحشي و تشنه به خون مي كند تا آنجا كه حتي حاضر است قتل عام كند . يا حتي آخرين تصوير يك انقلابي را ، يك طرفدار رژيمي كه قبلاً زير چكمه هاي آنان فرو پاشيده و يا به خاطر آزاديش جنگيده باشد را ويران مي كند .
ولي مجسمه نابود شده ي لومومبا كه فردا ساخته خواهد شد . و همچنين سرگذشت اين شهيد انقلاب جهاني اين موضوع را به خاطر ما مي آورد ؛ كه تحت هيچ شرايطي نمي توان به امپرياليزم اعتماد كرد ، حتي يك ذره .
تحت پرچم سازمان ملل پاتريس لومومبا را به قتل رساندند و اين همان سازمان مللي است كه آمريكايي ها مي خواستند براي بازرسي به كشور ما بفرستند ؛ همين سازمان ملل

نامه چگوارا به همسر و فرزندانش
هليدا ، آليدا ، كاميلو ، سليا و ارنستيو ، عزيزان من !
اگر ناچاريد كه اين نامه را بخوانيد علتش اين است كه من ديگر در بين شما نخواهم بود .آن موقع شما مرا سخت به خاطر مي آوريد و كوچكترها كه اصلاً مرا به ياد نخواهند داشت . پدر شما مردي بود كه كارها و افكارش با يكديگر هماهنگ بود و شكي نيست كه او نسبت به اعتقادات خود وفادار بود ه .
دوست دارم انقلابي هاي خوبي از كار درآييد ، تا مي توانيد مالعه كنيد تا با روشهاو فنوني كه شما را بر طبيعت مسلط مي كنند ، كاملاً آشنا شويد . فراموش نكنيد كه انقلاب مهمترين چيز است و ما هر كدام به تنهايي ارزش نداريم .
مهمتر از همه ، هميشه اين توانايي را داشته باشيد كه هرگونه ظلمي را كه در جايي از اين دنيا نسبت به كسي رواداشته مي شود عميقاً برسي كنيد . اين زيبا ترين خصلت يك فرد انقلابي است .
به اميد ديدار هاي هرچه بيشتر با شما بچه هاي كوچك من !
مي بوسمتان و در آغوشتان مي گيرم
پدر

سخنراني مجمع عمومي سازمان ملل متحد 14 دسامبر 1964
اكنون آري بايد بيچارگان آمريكا ، استعمار شدگان و تحقير شدگان آمريكاي لاتين را كه براي هميشه تصميم به نوشتن تاريخ خود گرفته اند را در خود جاي دهد ؛ و اين موج بغض لبريز شده ، اين موج عدالت مطالبه شده و حقوق پايمال شده كه از سرزمين هاي آمريكاي لاتين بر خواسته ، اين موج ديگر باز نخواهد ايستاد اين موج هر روز كه بگذرد رشد خواهد كرد .
چراكه اين موج متشكل از اكثريت مردم در تمامي زمينه ها مي شود ؛ اكثريتي كه با كار و زحمت ، ثروت ها را انباشته مي سازند ، ارزش ها را مي آفرينند ، چرخهاي تاريخ را به حركت وا مي دارند . والان از خواب طولاني و ويرانگري كه به آنها تحميل شده بود . بيدار مي شوند . اين مردم فرياد" ديگر بس است" را سرداده و خود به راه افتاده اند . وپيشرفت عظيمشان ديگر متوقف نخواهد شد تا اينكه استقلال واقعي را كه براي آن بارها بيهوده مرده اند را فتح كنند .
در هر صورت كساني كه الان كشته مي شوند ، مثل مردم كوبا و مردم Playa Giron براي استقلال واقعي و ترك نشذني شان جان مي بازند .
زندگی ارنستو چه گوارا
از: آندره شئر
برگردان: خ. طهوریدکتر جوانی که در روز 7 ژوئیه 1953 در ایستگاه راه آهن بوئنوس آیرس با والدین خود وداع می کرد، نمی دانست که این یک وداعی همیشگی با میهن خود خواهد بود. مادر وی «سلیا» و پدرش «ارنستو» نیر امیدوار بودند که فرزندشان که تازه سه ماه پیش آخرین امتحان دانشگاهی خود را پشت سر گزاده بود، پس از این سفر کمی آرام خواهد گرفت و یک مطب پزشکی خواهد گشود. آخرین سفرش را که وی یکسال پیش با یک موتورسیکلت زهوار دررفته به همراهی دوستش «آلبرتو» که از شیلی، پرو، بولیوی، و سرانجام ونزوئلا می گذشت، توانست تنها بکمک عمویش که پول بلیط هواپیما از کاراکاس به بوئنوس آیرس را پرداخت، به پایان برد.
نه ارنستوی جوان و نه والدین وی میتوانستند تصور کنند که چند روز پس از این سفر یعنی در روز 26 زوئیه 1953 یک وکیل جوان کوبائی به نام فیدل کاسترو با 160 همرزم خود به دو سرباز خانه در سانتیاگو دِ کوبا حمله خواهند کرد و بدین صورت چراغ سبز برای سقوط رژیم دیکتاتورمنفور «باتیستا» را روشن خواهند ساخت. ولی آنها حتا اگر می دانستند، نمی توانستند تصور کنند که این اقدام بنحوی برای آنها مفهومی خواهد داشت. این سفر برای ارنستو دارای دلایل سیاسی عمیقی نبود، حتا با اینکه حکومت «خوان دومینگو پرون» پس از مرگ همسرش «اویتا» که هنوز در آرژانتین مورد احترام مردم است، رفته رفته اشکال نامطلوبی به خود می گرفت. ارنستو آنطور که بعدها در نامه ای نوشت، می گریخت از « هرآنچه که مخل من بود».
ارنستو گوارا که دو هفته پیش 25 مین سالگرد تولد خود را پشت سر گزارده بود در این سفر توسط رفیقش کارلوس «کالیکا» همراهی می شد. مقصد آنها کاراکاس بود، جائیکه دوست و همراه موتور سوار چه، «آلبرتو گرانادو» در سال گذشته در یک بیمارستان جذامین بکار اشتغال داشت. ولی در آغاز، راه آنها به پایتخت بولیوی، لاپاز افتاد زیرا که سفر با قطار برای این جوانان که همیشه از نظر مالی در مضیقه بودند از هرطریق دیگری مناسبتر بود. یک چنین سفری امروز دیگر مقدور نیست زیرا که خصوصی سازی خطوط راهآهن آرژانتین در اوائل دهه 90 قرن گذشته به راکد نمودن بخش وسیعی از خطوط انجامید و مناطق بزرگی از آرژانتین را از ترافیک راه آهن محروم ساخت و شهرکها و دهاتی را که از قبل راهآهن امکان وجود داشت به مناطق اشباح بدل کرد.
ارنستو و «کالیکا» هنگامیکه به «لاپاز» رسیدند، آنرا شهری پرجوش و خروش یافتند. در سال قبل جنبش ناسیونالیستی انقلابی (MNR) به رهبری «ویکتور پازاستنسورو» بقدرت رسیده بود و برخی رفرمها را به اجرا گزارده بود که در ابتدا ارنستو را بوجد آورد. ایجاد میلیشیا برای دفاع از انقلاب، رفرم ارضی و ملی کردن منابع قلع مورد تائید کامل وی بود. وی در نامهای به دوست دختر خود «Tita infante» نوشت:« دولت مورد حمایت خلق مسلح است و لذا ممکن نیست که توسط یک حمله نظامی از خارج سرنگون شود. این دولت تنها میتواند در اثر تنشهای درونی خود بزانو درآید.» ولی وی بزودی تضادهای درونی و نیم بند بودن روندها را دریافت. یکبار هنگامیکه با وزیر مسئول مسائل سرخپوستان، « نوفلو شافلس » قرار ملاقات داشت و منتظر بود تا به نزد وی خوانده شود، وحشتزده دیده بود که چگونه سرخپوستان حاضر در سالن توسط یک کارمند وزارتخانه با داروی ضد آفت مورد سمپاشی قرار گرفتند. ارنستو در نامهای نوشت:« افرادی که بر سر قدرتند، سرخپوستان را با «د ـ د ـ ت» سمپاشی میکنند تا بطور موقت آنها را از ساس و شپش آزاد سازند ولی هیچ اقدامی برای حل مشکل اساسی، یعنی جلوگیری از توسعه و رشد حشرات انجام نمیدهند.»